تو را نگاه می کنم که استوار و مغرور اما مهربان و صبور روبروی منی!
تو که طوفانی از عطر و کرشمه ای...من آمده ام با چشمهایی ترسیده و خیس،نه اینکه از کسی یا چیزی بترسم نه،چشمهای من عادت به ترس دارند درست مثل دلم که بی اختیار خودش می لرزد...
آخرش به تو رسیدم!تو هم خواستی تک و تنها،مدهوش و مست،سرم را به سمت آسمان مایل کنم،اشک ریزان،صحن به صحن نگاهت بگردم و رواق به رواق آستانت را بو بکشم...
من هزار کیلومتر را حسرت کشیدم هزاران ثانیه را شمردم تا به این نسیم دل نواز رسیدم، حالا این هوای توست که مرا به تنفس می خواند،و تمنای توست که مرا به گریه...
اشک می ریزم،در کنار تو و این گسترده ترین شادی من است!



